راز گشادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راز گشادن . [ گ ُ دَ ] (مص مرکب ) راز گشودن . آشکار کردن سرّ. کنایه است از راز آشکارا کردن و فاش کردن و این مقابل راز پوشیدن و راز نگشادن است : بگشای راز عشق و نهفته مدار عشق از می چه فایده که بزیر نهنبن است . کسائی . تو مردی دبیری یکی چاره ساز وزین نیز با باد مگشای راز. فردوسی . در غمزه ٔ غمازش رازم نگشادستی از خلق جهان رازم همواره نهانستی . معزی . راز خود بر دمنه بگشاد. (کلیله و دمنه ص ٢٠٣). با وحوش از نیک و بد نگشاد راز سرّ خود با جان خود میراند باز. مولوی . بدوست گرچه عزیز است راز دل مگشای که دوست نیز بگوید بدوستان عزیز. سعدی . ♦ راز بر باد نگشادن ؛ کنایه از بهیچ کس هیچ نگفتن است و سخت پوشیده و پنهان داشتن، بهیچ روی چیزی بروز ندادن و از همه مستور داشتن : ببردند نزد سکندر بشب وزان راز نگشاد بر باد لب . فردوسی . و رجوع به راز گشودن شود.