رادمرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رادمرد. [ م َ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) مرکب از «راد»، بمعنی بخشنده و کریم وشجاع و دلیر و خردمند، و «مرد». جوانمرد. آزادمرد. کریم الطبع. (آنندراج ). رجوع به راد شود : ولکن رادمردان جهاندار چو گل باشند کوته زندگانی . دقیقی . چو نامه سوی رادمردان رسید که آمد جهانجوی دشمن پدید. دقیقی . شه خسروان گفت با موبدان بدان رادمردان و اسپهبدان . دقیقی . درود جهانبان بر آن رادمرد کسی کو ز دیهیم ما یاد کرد. فردوسی . تو آن کن بخوبی که او با تو کرد بپاداش کوشد دل رادمرد. فردوسی . ز بهردرم تا نباشی بدرد بی آزار بهتر دل رادمرد. فردوسی . گنهان من بیچاره بدین عذر ببخش رادمردان بچنین عذر ببخشند گناه . فرخی . رادمرد و کریم و بی خلل است راد و یکخوی و یکدل و یکتاست . فرخی . این رادمرد را بکه خواهم قیاس کرد کاندر جهان بفضل ز مادر چنو نزاد. فرخی . رادمردان را هنگام عصیر شاید ار می نبود صافی و ناب . منوچهری . فزون ز آن ستم نیست بر رادمرد که درد از فرومایه بایدش خورد. اسدی . باشگونه کرده عالم پوستین رادمردان بندگان را گشته رام . ناصرخسرو. مرد را گفت رادمرد حکیم اینت بیچاره اینت مرد سلیم . سنائی . رادمردی کریم پیش پسر داد چندین هزار بدره ٔ زر گفت بابا نصیبه ٔ من کو گفت قسم تو در خزانه ٔ هو. سنائی . سفلگان را و رادمردان را کار بر یک قرار و حال نماند. خاقانی . خاصه کز گردش جهان ز جهان آن جوان عمر رادمرد گذشت . خاقانی . رادمردان غافلان عهد را از شراب جود مست خود کنند. خاقانی . صندوقه ٔ این رواق گردان غرق است بخون رادمردان . نظامی .