ذکور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ذکور. [ ذَ ] (ع ص ) یادگیر. باحافظه . با ذاکرة. نیکو یادگیرنده . ذکیر. نیکو به یاد دارنده . صاحب ذاکره ٔ قوی . نیکو ذاکره : ان کنت کذوباً فکن ذکوراً. و در الجماهر بیرونی این مثل را بدینگونه آورده است : اذا اردت ان تکذب فکن ذکوراً و لا تستشهد بحی ّ حاضر، یردّه علیک و اقصد فیهاالموتی فأنه غیب علی الابد. (الجماهر ص ١٠٥). ◄ آهن پولاد و نیکو.
ذکور. [ ذُ ] (ع اِ) ج ِ ذَکر. مردان . نران . نرینگان . ذکورة. ذِکار. ذِکارَة. ذُکران . ذِکَرَة. مقابل اناث : اولاد ذکور، پسران : برّ تو بر تن وضیع و شریف مهر تو در دل اناث و ذکور. مسعودسعد. از تو نوشند از ذکور و از اناث بی دریغی در عطاها مستغاث . مولوی . اگر ببودی مرآت درلباس ذکور ز عفتت ننمودی جمال چهره عیان . سلمان ساوجی . ◄ ذکورالبقل ؛ تره که دراز و سطبر باشد. بقول درشت و تلخ . ◄ تره که ناپخته نتوان خوردن، مقابل احرارالبقول . ◄ ذکور عشب ؛ درشت و غلیظ و خشنها از گیاه . تره های سخت و زفت : قیل هو [ ای عضرس ] من اجناس الخطمی و قیل هو من ذکورالبقل . (تذکره ٔ ضریر انطاکی ). ◄ ذکورالأسمیة؛ باران که سرما و سیل آرد. ◄ ذکور نخل ؛ خرمابنان بی ثمر. ◄ ذکور حق . ج ِ ذکرالحق ؛ چکها، صکها. صکوک . ذکور حقوق . ◄ ذکورالطیب ؛ ذِکارةالطیب و ذکورةالطیب، یعنی عطرها و خوشبویها که جامه رنگین نکنند و از این روی مردان نیز توانند آن را بکار بردن . ◄ شعوری گوید: آهن دمشقی را گویند.