دونیمه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دونیمه . [ دُ م َ / م ِ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) دو نیم . دو نصف . به دو نصف تقسیم شده (یادداشت مؤلف ) : هر آن که چون قلمت سر به حکم برننهد دو نیمه باد سرش تا به سینه همچو قلم . سعدی . ♦ دونیمه شدن ؛ دو نیم شدن . نصف شدن : دو نیمه شد آن کوه پولادسنج . نظامی . انجزاع ؛ دو نیمه شدن رسن . (منتهی الارب ). رجوع به ترکیب دو نیم شدن در ذیل دو نیم شود. ♦ دو نیمه کردن ؛ دو نیم کردن . نصف کردن . (یادداشت مؤلف ) : راست گفتش دو نیمه خواهد کرد لاله ای را به برگ نیلوفر. فرخی . حسام دین که به هیجا حسام قاطع او کند دو نیمه عدو را ز فرق تا به میان چنان دو نیمه کند خصم راکه نیم از نیم به ذره ای بپذیرد زیادت و نقصان . سوزنی . دو نیمه کنم عمر با یکدلی که از نیم جنسی نشان می دهد. خاقانی . تشطیر؛ دو نیمه کردن مال را. (منتهی الارب ). رجوع به ترکیب دو نیم کردن در ذیل دو نیم شود. ♦ به دونیمه دل ؛ هراسان و بیمناک : همه موبدان سرفکنده نگون به دونیمه دل دیدگان پر ز خون . فردوسی .