دوری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوری . (حامص ) حالت و صفت دور. دور بودن . فاصله داشتن دو چیزیا دو جا یا دو کس از هم . غرابت . غربت . حواذ. بر. نوی . مقابل قرب . مقابل نزدیکی و با کردن و گزیدن صرف شود. (یادداشت مؤلف ). نقیض نزدیکی . (لغت محلی شوشتر). بعد. (آنندراج ). سحق . (دهار). طرح . (دهار). شطط. (ترجمان القرآن ). جنابة. شَطاط. نیة. تعس . صقب . سَاءْوْ. هلیان . شطاف . شعب . شطة. شطاطة. شغر. ریم . شقة. شزن . تعادی . عداء. عادیة. نطو. غربة. غرب . عران . عزلة. هوب . شمم . شوهة. نرهة. (منتهی الارب ) : نه دوری دلیل صبوری بود که بسیار دوری ضروری بود. نظامی . هرسخنی کز ادبش دوری است دست بر او مال که دستوری است . نظامی . ♦ امثال : دوری و دوستی . (امثال و حکم دهخدا). ♦ دوری دادن ؛ دور ساختن . دور کردن . (یادداشت مؤلف ) : ازین صنعت خدا دوری دهادت خرد زین کار دستوری دهادت . نظامی . ◄ فاصله . بین . بون . میانه . میان . مسافت . (یادداشت مؤلف ). مسافت و بعد زیاد. (ناظم الاطباء). ♦ دوریهای سه گانه ؛ ابعاد ثلاثه . سه دوری : طول و عرض و ارتفاع (عمق ). (یادداشت مؤلف ). ♦ سه دوری ؛ ابعاد ثلاثه .دوری های سه گانه . (یادداشت مؤلف ) : سه خط زآن سه جنبش خریدار شد سه دوری در آن خط گرفتار شد. نظامی . چو گشت آن سه دوری ز مرکز عیان تنومند شد جوهری در میان . نظامی . ◄ مفارقت و جدایی و مهجوری . (ناظم الاطباء). هجر. جدایی . هجران . فراق . هجرت . (یادداشت مؤلف ) : چو بر دل چیره گردد مهر جانان به از دوری نباشد هیچ درمان بسا عشقا که از دوری زدوده ست چنان کز اصل گویی خود نبوده ست . (ویس و رامین ). ما بی تو به دل برنزدیم آب صبوری چون سنگدلان دل ننهادیم به دوری . سعدی . با داغ تو رنجوری به کز نظرت دوری پیش نظرت مردن بهتر که ز هجرانت . سعدی . بازآی کز صبوری و دوری بسوختیم ای غایب از نظر که به معنی برابری . سعدی . ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل بیارای باد شبگیری نسیمی زآن عرق چینم . حافظ. دوری ز برت سخت بود سوختگان را صعب است جدایی بهم آموختگان را. ؟ ♦ امثال : دوری ز کسی کز او نیاسایی به در صحبت او عمر نفرسایی به . ؟ (ازآنندراج ). ♦ دوری نمودن ؛ حذر کردن و نفرت نمودن . (ناظم الاطباء). ♦ دوری و دوستی ؛ پرهیز کردن از حضور به منظور بقاء دوستی : صلح و صفا نتیجه ٔ دوری و دوستی است از مهر در مقابل مه را رسد ضیا. اثر (از آنندراج ). ◄ غیبت . ◄ ریاکاری . (ناظم الاطباء). اما در معنی اخیر ظاهراً تبدیل شده ٔ دورویی باشد. (یادداشت لغتنامه ).
دوری . [ ی ی ] (ع اِ) کسی : مابه دوری ؛ نیست در آن کسی . (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). ما بالدار دوری ؛ای احد. (از مهذب الاسماء). ◄ نوعی از گنجشک که در خانه ها آشیانه سازد. (از اقرب الموارد).
دوری . [ ] (اِخ ) ابوعمرحفص بن عمربن عبدالعزیز... دوری بغدادی مقری ازدی . از راویان بود و از کسایی روایت داشت و به سال ٢٤٦ هَق . درگذشت . (از اللباب فی تهذیب الانساب ج ١ ص ٤٢٨).