دوتو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوتو. [ دُ ] (اِخ ) دهی است از بخش نجف آباد شهرستان اصفهان . واقع در ٥٧ هزارگزی جاده ٔ نجف آباد دارای ٢٣٢ تن سکنه . آب آن از قنات و راه آن فرعی و مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١٠).
دوتو. [ دُ ] (ص مرکب ) دوته . مضاعف . (ناظم الاطباء). دوتا. دوتاه . ضعف . (یادداشت مؤلف ). ◄ دوبالا و خمیده و منحنی و دوتا. (از آنندراج ). دوتاه . دوته . خم . خم شده : و در میان کتفهای او بالشی دوتو اندر نهند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ♦ دوتو شدن ؛ انحناء. (دهار). خم شدن . خمیده شدن . منحنی شدن . گوژ شدن . خمیدن . دولا شدن : از آن دم چرخ را قامت دوتو شد که آه من گریبانگیر او شد. مولانا بنایی (از آنندراج ). ۩ رکوع . (یادداشت مؤلف ) : عفو کرد او در زمان نیکو شدند پیش موسی ساجد و دوتو شدند. مولوی . ♦ دوتو گشتن ؛ خمیده شدن . دوتا گشتن : لابه و زاری همی کردند و او از ریاضت گشته در خلوت دوتو. مولوی . ◄ (اِ مرکب ) در بیت ذیل از سعدی ظاهراً مراد آسمان منحنی و چرخ گوژ خمیده است : اگر من از دل یکتو برآورم دم عشق عجب مدار که آتش درافتدم به دوتو. سعدی . ◄ ملاقات . (ناظم الاطباء).