دوتاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوتاه . [ دُ ] (ص مرکب ) مضاعف . (ناظم الاطباء). ضعف . (ناظم الاطباء) (دهار) (زمخشری ). ◄ دولا؛ جامه ٔ دوتاه دار. (یادداشت مؤلف ). ◄ دولا و خمیده و منحنی و دوتو. (آنندراج ). چفته .خم . خم شده . کوژ. کوز. دوتا. دوته . (یادداشت مؤلف ).مقابل آخته و راست : خَنَث . تخنث ؛ دوتاه و شکسته شدن . متخضد. اخضد؛ دوتاشونده . خروع ؛ زن دوتاه شد از نرمی . تخود؛ دوتاه شدن شاخه . (منتهی الارب ) : بر سرت خورشید می لرزید با چشم پرآب بر درت گردون همی گردید با قد دوتاه . جمال الدین سلمان (از آنندراج ). اگر چه داشت از این پیش ذوق یکتایی ز آسمان قدم اکنون بسی دوتاه ترست . علی خراسانی (از آنندراج ). ♦ آسمان دوتاه ؛ آسمان خمیده پشت : شعله ٔ شمع روزگار دورنگ درزد آتش به آسمان دوتاه . انوری . ♦ زلف دوتاه ؛ زلف دوتو. گیسوی بخم : او سخن گفت نتاند چه گنه تاند کرد گنه آن چشم سیه دارد و آن زلف دوتاه . فرخی . ◄ منافق . ناموافق . خلاف یکرنگ و یکرو و یک پهلو و یکرای . (یادداشت مؤلف ) : با پدر یکدل و یکرایی اندر همه کار زین قبل نیست دل هیچکسی بر تو دوتاه . فرخی . نبید نی به کف و هر دو رخ به رنگ نبید دوتاه نی به دل و هر دو زلف کرده دوتاه . فرخی .