دوبرجی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوبرجی . [ دُ ب ُ ] (اِخ ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان . ١٨٠ تن سکنه . آب آن از رودخانه ٔ مرک تأمین می شود. تابستان از سرونو تا کنار رودخانه اتومبیل می آید. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
دوبرجی . [ دُ ب ُ ] (ص نسبی ) دوبامه . کبوتری که در یک برج قرار نگیرد. (از آنندراج ). کبوتری که در کبوترخان مقیم نمی ماند. (ناظم الاطباء). دوبرجه : کشد سوی خود برج از این منزلم دوبرجی شده چون کبوتر دلم . یحیی کاشانی (از آنندراج ). ◄ به اصطلاح لوطیان امردباره و زن باره . ◄ به مجاز شخص هرزه را گویند. (آنندراج ). ◄ کنایه از زن زناکار و روسپی و بوالهوس . (ناظم الاطباء) : ز حسن خادم هندی و گرجی شده چشم تماشایی دوبرجی . سعید اشرف (از آنندراج ). دل از غم آن بت دوبرجی سوراخ بود چونان گرجی . وحید (از آنندراج ).