دوان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوان . [ دَ ] (نف، ق ) صفت حالیه از دو (دویدن ). در حال دویدن . (یادداشت مؤلف ). دونده . (لغت محلی شوشتر) (شرفنامه ٔ منیری ) (از انجمن آرا) (از برهان ) : اخترانند آسمانشان جایگاه هفت تابنده دوان در دو و داه . رودکی . به خواری ببردش پیاده کشان دوان و پر از درد چون بیهشان . فردوسی . دوان داغ دل خسته ٔ روزگار همی رفت پویان سوی مرغزار. فردوسی . دوان شد به بالین او اورمزد به رخشانی لاله اندر فرزد. فردوسی . شعر بی رنگ و لیکن شعرا رنگ به رنگ همه چون دیو دوان و همه چون شنگ مشنگ . قریعالدهر. اسب من در شب دوان همچون سفینه در خلیج من بر او ثابت چنان چون بادبان اندر سفن . منوچهری . بزاری روز و شب فریاد خوانم چو دیوانه به دشت و که دوانم . (ویس و رامین ). شد آن لشکر بوش پیش طورگ دوان چون رمه ٔ میش در پیش گرگ . اسدی . چیست گناهم جز اینکه من نه چو ایشان از پس نادان و میر و شاه دوانم . ناصرخسرو. پس آن کلکها و زبانها همه به مدحت دوان و روان باشدی . (کلیله و دمنه ). او سرگران با گردنان من در پی اش بر سر زنان دلهادوان دندان کنان دامن به دندان دیده ام . خاقانی . ورتو در کشتی روی بر یم روان ساحل یم را همی بینی دوان . مولوی . هم در آن هفته یکی را دیدم از ایشان بر بادپایی روان و غلامی در پی دوان . (گلستان ). خلق از پی ما دوان و خندان . سعدی (گلستان ). بدر جست از آشوب دزد دغل دوان جامه ٔ پارسا در بغل . سعدی (بوستان ). ♦ دوان آمدن (یا برآمدن ) ؛ آمدن در حال دویدن . آمدن در حالی که می دود. (یادداشت مؤلف ). بشتاب و به حالت دو آمدن : همانگه یکی بنده آمد دوان که بیدار شد شاه روشن روان . فردوسی . بباید دوان دیده بان از چکاد که آمد ز ایران سپاهی چو باد. فردوسی . چو بشنید نوش آذر پهلوان بر آن باره ٔ دژ برآمد دوان . فردوسی . مرا گر بخواهی تو از شهریار دوان با توآیم درین کارزار. فردوسی . وگر خان را به ترکستان فرستد مهرگنجوری پیاده از بلاساغون دوان آید به ایلاقش . منوچهری . دوان آمدش گله بانی به پیش به دل گفت دارای فرخنده کیش . سعدی (بوستان ). ♦ دوان رفتن ؛ رفتن در حال دویدن : دوان رفت گلشهر تا پیش شاه جداگشته دید از بر ماه شاه . فردوسی . ♦ دوان شدن ؛ در حال دویدن رفتن : اصحاب را چو واقعه ٔ ما خبر کنند هر دم کسی به رسم عیادت دوان شود. سعدی . ♦ دوان عمر ؛ عمر زودگذر و فرار : عمر را بند کن از علم و ز طاعت که ترا علم با طاعت تو قید دوان عمر تواند. ناصرخسرو. ♦ دوان کردن ؛ روانه ساختن . دوانیدن . فراری ساختن . فرار دادن . پراکنده کردن : کزلی و اصحاب او بازگشتند و بر ایشان دوانیدند هر یک را از ایشان در وادیئی دوان کردند. (تاریخ جهانگشای جوینی ). ◄ جاری .سایل . روان . (یادداشت مؤلف ) : دوان خون بر آن چهره ٔ ارغوان شد آن نامور شهریار جوان . فردوسی . بپرسید ز ایشان جهان پهلوان کزاین سان دهی و آب هر سو دوان . اسدی . اشک دیده ست از فراق تو دوان آه آه است از میان جان روان . مولوی . ◄ گردان . چرخان . آنچه یا آنکه می گردد. (یادداشت مؤلف ) : ای خردمند پس گمان تو چیست وین دوان آسیا کی آساید؟ ناصرخسرو.
دوان . [ دَوْ وا ] (اِخ ) نام دهی است از مضافات کازرون که موطن علامه و فاضل دوانی (ملا جلال ) بود. (از انجمن آرا) (آنندراج ) (لغت محلی شوشتر). دیهی است نزدیک کازرون . (شرفنامه ٔ منیری ). موضعی است به بلاد فارس . (منتهی الارب ). دهی است در نواحی کازرون و از آنجاست جلال الدین محمدبن اسعدالدین اسعد دوانی، مؤلف تاریخ جلالی . (یادداشت مؤلف ). دهی از دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان کازرون . سکنه ٔ آن ٢٧٤٧ تن . آب آن از چشمه . راه آنجا ماشین رو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).
دوان . [ دَوْ وا ] (اِخ ) بیابان بزرگی است در ناحیه ٔ حضرموت که از کوههای یمن آغاز می شود و نخست به سوی شرق و سپس به طرف جنوب شرقی تا ساحل اقیانوس هند امتداد می یابد و به نامهای «وادی منوا» و «وادی قصر» و «وادی مسرت » نیز معروف است . این بیابان از دو سمت به جزیرةالعرب محدود است و ١٤ قصبه و ١٠ دیه در آن قرار دارد. (از قاموس الاعلام ترکی ).