دواندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دواندن . [ دَ دَ ] (مص ) دوانیدن . به حرکت سریع و تند واداشتن . رفتن با شتاب داشتن . کسی یا حیوانی را به دویدن واداشتن . تاختن . به تاخت درآوردن . (یادداشت مؤلف ). تازاندن : گمانی برم من که پیران کنون دواند سوی شاه توران هیون . فردوسی . بدوان از بر خویش و بپران از کف خویش بر آهوبچه یوز و بر تیهوبچه باز. منوچهری . وین چرخ دونده به یکی مرکب ماند کز کار نیاساید هرچند دوانیش . ناصرخسرو. پس بفرمود تا زبانی زشت سوی دوزخ دواندش ز بهشت . نظامی . می دواندش ز راه سرمستی می زدش بر بلندی و پستی . نظامی . از چپ و راست به تفحص حال من می دواند تا یکی به من رسید و مرا به خانه ٔ او برد. (تاریخ جهانگشای جوینی ). چندت نیاز و آز دواند به بر و بحر بشناس قدر خویش که دریای گوهری . سعدی . ♦ بر سر کسی دواندن ؛ بدو تاختن . تاختن آوردن به او. حمله کردن به او : سلطان خیالت شبی آرام نگیرد تا بر سر صبر من مسکین ندواند. سعدی . ♦ به در خانه ٔ کسی دواندن ؛ گسیل داشتن به در او. بتندی به در خانه ٔ وی روانه ساختن : هر سو دود آن کش ز بر خویش براند وآن را که بخواند به در کس ندواند. سعدی . ♦ به سر دواندن ؛ کنایه است از به سختی و در منتهای شوق دوانیدن : قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را گرد ره امید تو چند به سر دوانمش . سعدی . ◄ جاری کردن . روان ساختن . (یادداشت مؤلف ) : به پلپل دانه های اشک جوشان دوانم بر در خویشت خروشان . نظامی . رجوع به دوانیدن شود. ◄ خجل و مکدر کردن . (آنندراج ). خجل کردن . (غیاث ) : بر او از بس کنایتها که خواندند خران از طعنه اش آخر دواندند. اشرف (از آنندراج ). ◄ ساخته و آماده کردن . (آنندراج ) : گرش صافی باده گردد ضرور دواند ملک پرده ٔ چشم حور. طغرا (از آنندراج ). گر از ارغنون سیم خواهد به پیش دواند به میخانه صندوق خویش . طغرا (از آنندراج ). ◄ فریب دادن . (آنندراج ).