دهانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دهانة. [ دَ ن َ / ن ِ ] (ع مص ) کم شیر گردیدن ناقه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
دهانه . [ دَ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) دهنه . هر چیز منسوب و مربوط به دهان . (یادداشت مؤلف ). هر چیز شبیه به دهان . (ناظم الاطباء) (از برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ فرورفتگی تیر که به زه پیوندد. دهان سوفار : نشود دل چو تیر تا نشوی بی زبان چون دهانه ٔ سوفار. سنایی . ◄ هرچه را دهان نبود و خواهند که آن را دهانی گویند به حکم استعارت دهانه گویند چون دهانه ٔ راه و دهانه ٔ باد و آنچ بدین ماند. (لغت فرس اسدی ). دهانه ٔ کوه و آب و خیک و مشک و امثال آن . (از برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ). مدخل مشک و جز آن . (ناظم الاطباء) : دندان تو از دهانه ٔ زر هم درصدف لب تو بهتر. نظامی . دهنی چون دهانه ٔ غاری جز هلاکش نه در جهان کاری . نظامی . مخنة؛ دهانه ٔ راه . ترعة؛ دهانه ٔ حوض . تلعة؛ دهانه ٔ فراخ . مهبل ؛ دهانه ٔ زهدان . فوهة، رشن، فرضة، فرض، فراض ؛ دهانه ٔ جوی . فغرة؛ دهانه ٔ وادی . (منتهی الارب ). ♦ دهانه ٔ چاه ؛ دهنه ٔ چاه . سر چاه که باز است . (یادداشت مؤلف ). ♦ دهانه ٔ شیر ؛ کنایه است از افق . (حاشیه ٔ وحید بر هفت پیکر ص ٢٤٤) : صبح چون زد دم از دهانه ٔ شیر حالی از گردنش فکند به زیر. نظامی . ♦ دهانه ٔ قرحه ؛ سر قرحه که باز شده باشد. (یادداشت مؤلف ). ◄ آن جایی که رود از میان کوه در جلگه داخل می شود. ابتدای دره و گشادگی آن . (از ناظم الاطباء). ♦ دهانه ٔ رود ؛ آنجا که به دریا ریزد. مصب . (یادداشت مؤلف ). ◄ لجام اسب . (از برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از لغت محلی شوشتر) (انجمن آرا).لجام . لگام . دهنه . افسار. (یادداشت مؤلف ). شکیم . شکیمة. (منتهی الارب ). ◄ میله ٔ آهنی متصل به سر افسار که در دهان اسب افتد : چو دانش نداری تو در پارسایی بسان لگامی بوی بی دهانه . ناصرخسرو. اسب جهان چون همی بخواهدت افکند علم ترا بس بر اسب عقل دهانه . ناصرخسرو. ای کرده خرد اندرون جانت از آهن حکمت یکی دهانه . ناصرخسرو. حشمت او بر دهان دهر دهانه ست فضل نیارد لگام جز به دهانه . عطاردی . دست اقبال تو به خیر همی در دهان قضا دهانه کند. مسعودسعد. ◄ هر یک از چشمه های پل چند چشمه . (یادداشت مؤلف ). ◄ مظهر قنات . ◄ مدخل کوره . ◄ افزاری مر جولاهگان را. ◄ هر چیز که بدان لبه ٔ کارد یا تبر را می پوشانند جهت محافظت آن . ◄ زنگار برنج . ◄ هر نوع زنگی . (ناظم الاطباء). ◄ زنگار معروفی باشد و آن از کان مس حاصل می شود و رنگ آن به سبزی و طعم آن شیرین به تلخی مایل بود و دهنه ٔ فرنگ همین است و آن را در دواها بکار برند خصوصاً جهت دفع سموم و داروی چشم و بهترین آن را از ملک فرنگ آورند. (از آنندراج ) (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ). یک نوع سنگ سبزقیمتی که به دهنه ٔ فرنگ اشتهار دارد. (ناظم الاطباء): ز تاب خشم تو گر پرتوی به روم رسد شود زبانه ٔ آتش دهانه های فرنگ . کمال اسماعیل (از جهانگیری ).