ده زبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ده زبان . [ دَه ْ زَ ] (ص مرکب ) که به ده زبان سخن گوید. ◄ کنایه از کسی که هر بار یک گونه حرف زند. متلون . مقابل یک دل و یک زبان : دلارام گفت ای شه نیکدان نه هر زن دودل باشد و ده زبان . اسدی . در گوشه ای بمیر و پی توشه ٔ حیات خود را چو خوشه پیش خسان ده زبان مخواه . خاقانی . و هر که چون سوسن ده زبان و چون لاله دو روی گشتست روزگارش به خنجر تیز چون بنفشه زبان از راه قفا بیرون کشیده است . (سندبادنامه ص ١٧). کای سوسن ده زبان چه بودت کاندیشه ٔ من زبان ربودت . نظامی .