دنگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دنگی . [ دَ ] (ص نسبی ) دنگ کوب را گویند و او شخصی باشد که برنج را ازپوست جدا کند. (برهان ) (از انجمن آرا) (از برهان ) (از ناظم الاطباء). رجوع به دنگ کوب شود. ◄ برنج که با دنگ از کاه جدا شود. مقابل ماشینی . ◄ با سر به طرف پایین رفتن هواپیما و مجدد بازگشتن (به وسیله ٔ دسته ٔ فرمان ). (فرهنگ فارسی معین ).
دنگی . [ دِ ] (اِخ ) دهی است از بخش گوران شهرستان شاه آباد. سکنه ٔ آن ١٠٠ تن از طایفه ٔ اسپری قلیخانی . راه آن اتومبیلرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).