دلشدگان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلشدگان . [ دِ ش ُ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) ج ِدلشده . مردم پریشان و مضطرب : بر کران آب فرود آمدیم بی ترتیب چون دلشدگان . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٣٤). ◄ عاشقان . شیفتگان : از اشک دلشدگان گوهرنثار زمین وز آه سوختگان عنبربخار هوا. خاقانی . آنکه از سنبل او غالیه تابی دارد باز با دلشدگان ناز و عتابی دارد. حافظ. دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد. حافظ. بس تجربه کردیم درین دیر مکافات با دلشدگان هرکه در افتاد برافتاد. خواجه ٔ شیراز (از آنندراج ). رجوع به دلشده شود.