دلاله
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ لَ یا لِ) [ ع. دلالة ] (ص.) زنی که برای مردان زن پیدا میکند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ لَ یا لِ) [ ع. دلاله ] (ص.) زنی که برای مردان زن پیدا میکند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلالة. [ دَ ل َ ] (ع مص ) رهنمونی کردن کسی را و توفیق راست کرداری دادن به وی . (از منتهی الارب ). راه نمودن . (المصادر زوزنی ) (دهار). راهنمایی کردن به راه صواب و ارشاد کردن و هدایت نمودن . چنین شخصی را «دال » و آن شی ٔ را «مدلول علیه » گویند. (از اقرب الموارد). دلولة. دلیلی . رجوع به دلولة و دلیلی شود.
دلالة. [ دَل ْ لا ل َ ] (ع ص، اِ) مؤنث دلال . رجوع به دلال و دلاله شود.
دلالة. [ دَ ل َ ] (ع اِ) راهبری وراه نمودگی . (دهار). راه نمایی . (ناظم الاطباء). ج، دلائل . دلالات . (ناظم الاطباء). دلالت . رجوع به دلالت شود. ◄ دلالت (اصطلاح منطق ). رجوع به دلالت شود.