دل کندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. کَ دَ) (مص ل.) قطع علاقه کردن، ترک کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. کَ دَ) (مص ل.) قطع علاقه کردن، ترک کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دل کندن . [ دِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) با تعبی چیزی یا کسی را ترک گفتن . دل برداشتن . دل برکندن .(یادداشت مرحوم دهخدا). از چیزی صرف نظر کردن . چیزی یا کسی را ترک گفتن . دل بر فراق نهادن : دل بگردان زود و گرد او مگرد سر بکش زین بدنشان و دل بکن . ناصرخسرو. پیش از آن کت بکند دست قوی دهر از بیخ دل ازین جای سپنجیت همی باید کند. ناصرخسرو. طفل ازو بستد در آتش درفکند زن بترسید و دل از ایمان بکند. مولوی . به خاک پای عزیزان که از محبت دوست دل از محبت دنیا و آخرت کندم . سعدی . ♦ دل کنده ؛ دل برداشته . کنایه از مسافر و مأیوس باشد. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).