دعاوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دعاوی . [ دَ ] (ع اِ) ج ِ دعوی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به دعوی شود. ◄ ادعاها : گفت هین امروز ای خواهان گاو مهلتم ده وین دعاوی را مکاو. مولوی . ◄ مرافعه ها. تظلم ها. دادخواهی ها : بخصوص دعاوی که تعلق به مال دیوان نداشته خود [ دیوان بیگی ] متوجه شده، قطع و فصل میداد. (تذکرة الملوک چ دبیرسیاقی ص ١٣). ♦ دعاوی شرعیه ؛ دعاوی مربوط به امور شرعی : دستور آن بود که قاضی اصفهان بغیر از جمعه در خانه ٔ خود به تشخیص دعاوی شرعیه ٔ مردم ... میرسید. (تذکرة الملوک ص ٣). ◄ اسباب . وسایل .
دعاوی . [ دَ وا ] (ع اِ)ج ِ دعوی، ولی آنرا به کسر واو (بصورت منقوص ) ارجح دانسته اند. (از اقرب الموارد). رجوع به دَعاوی شود.