دعام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دعام . [ دُ ] (اِخ ) ابن ابراهیم بن عبداﷲبن یأس ارحبی . شیخ و بزرگ کهلان، و برخی او را رئیس و بزرگ همه ٔ قبیله ٔ همدان در عصر خود دانسته اند. دعام در یاری به دیگران و سوارکاری و زیرکی و جود شهرت داشت و در حدود سال ٢٩٨ هَ. ق . درگذشت . (از الاعلام زرکلی ج ٣ ص ١٧ از الاکلیل ).
دعام . [ دِ ] (ع اِ) ستون خانه . ◄ چوبی که بر آن وادیج انگور و مانند آن نهند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ج، دَعائم . (منتهی الارب ).
دعام . [ دُ ] (اِخ ) ابن مالک بن معاویةبن صعب بن دومان بن بکیل، مشهور به دعام اکبر. جدی است جاهلی از قبیله ٔ همدان . (از الاعلام زرکلی ج ٣ ص ١٧ از الاکلیل ).