دعامة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دعامة. [ دَ م َ ] (ع اِ) شرط. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
دعامة. [ دِ م َ ] (ع اِ) ستون خانه . ◄ چوبی که بر آن وادیج انگور و مانند آن نهند. دِعام . ج، دَعائم . ◄ چوب چرخ، و آن دو را دعامتان گویند. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). چوب سر چاه که چرخ بر او نهند. (دهار). و رجوع به دعامتان شود. ◄ مهتر قوم که بر وی تکیه کنند درکارها. (منتهی الارب ). سید و سرور قوم . (از اقرب الموارد). پشتیوان . رئیس قوم . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ (اصطلاح نحو) ضمیر فاعل که بین مبتدا و خبرواقع شود، مانند: زید هو المنطلق . (از ناظم الاطباء). ضمیر عماد. رجوع به ضمیر عماد ذیل عماد شود.
دعامة. [ دِم َ ] (ع اِ) دعامة. ستون . ◄ جرز. ◄ هر چیز که اساس و بنیاد کاری باشد. ◄ چرخ چاه . (ناظم الاطباء). و رجوع به دعامة شود.