دشوار گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دشوار گرفتن . [ دُش ْ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) سخت گرفتن . سختگیری کردن : کار دنیا که تو دشوارگرفتی بر خود گر تو بر خویشتن آسان کنی آسان گردد. کمال اسماعیل . خوار و دشوار جهان چون پی هم میگذرد گر تو دشوار نگیری همه کار آسان است . اثیر اومانی (از امثال و حکم ). چو با دوست دشوار گیری وتنگ نخواهد که بیند ترا نقش و رنگ . سعدی . اگر ببند بلای کسی گرفتاری گناه تست که بر خود گرفته ای دشوار. سعدی . تعاسر؛ با یکدیگر دشوار گرفتن . (دهار). ◄ دشوار فرض کردن . سخت انگاشتن .