دشمن شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دشمن شدن . [ دُم َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) عداوت پیدا کردن . مقابل دوست شدن . کینه و خصومت یافتن با کسی : اگر این بنده آن شرایط درخواهد تمام ... همه ٔ این خدمتکاران بر من بیرون آیند و دشمن من شوندی . (تاریخ بیهقی ). کسی کز خدمتت دوری کند هیچ بر او دشمن شود گردون گردا. عسجدی . اگر دهر منکر شود فضل او را شود دشمن دهر لیل و نهارش . ناصرخسرو. بنشاند آب آذرش بگریزد آب از آذرش یک رکن او چون دوست شد دشمن شود آن دیگرش . ناصرخسرو. گرم دشمن شوی یا دوست گیری نخواهم دست از دامن گسستن . سعدی . من این پاکیزه رویان دوست دارم وگر دشمن شوندم خلق عالم . سعدی . ما را سریست با تو که گر اهل روزگار دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم . سعدی .
فرهنگ طیفی واژهدان
خصمانه برخورد کردن، ستیزه کردن، رنجیدن، دعوا کردن