دستی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دستی .[ دَ ] (ص نسبی، اِ) منسوب به دست . مربوط به دست . ♦ صنایع دستی ؛ صنایعی که حاصل دست باشد. ♦ کار دستی ؛کار که تهیه ٔ آن با چرخ نباشد. عمل یدی . کاری که بادست کرده باشند نه با ماشین یا چرخ . ◄ مقابل پائی : چرخ خیاطی دستی ؛ که با دست گردانده شود مقابل چرخ خیاطی پائی که در آن فشار پا عامل حرکت است . قلیان دستی ؛ در اصفهان، مقابل قلیان پائی است و قلیان پائی قلیان نی پیچ است . ◄ هر چیز سبک که به دست توان برداشت . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). که به دست حمل کنند. کوچک . خرد. قابل حمل . قابل نقل . ظرفی که آنرا به دست توان برداشت . (برهان ) (آنندراج ). چراغ دستی . کیف دستی . معرب آن دستیج است .(از منتهی الارب ). و رجوع به دستیج شود. ◄ صراحی سفالین و سبو. (ناظم الاطباء). ◄ آوند و ظرف آبخوری که دارای دو دسته باشد. ◄ ظرف دهن گشاد بزرگی جهت شستشوی لباس . ◄ مشعلی که با دست آنرا حمل کنند. (ناظم الاطباء). ◄ پرنده یا جانور رام که نیک آدمی را بشناسد. رام . دست آموز. ◄ پوستهای پیراسته . (ناظم الاطباء). ◄ دستینه یعنی یاره . (انجمن آرا) (آنندراج ). ◄ (اصطلاح بنایی ) مقابل کشته (در گچ ). ◄ موقت و غیر دائم : کرسی دستی . ◄ طلب، یعنی دستی بده . (برهان ). ◄ وام موقت که از کسی گیرند خاصه مشتریان از کسبه : شما جنس برده اید ده تومان، دستی گرفته اید پنج تومان، جمعاً می شود پانزده تومان . ◄ نقد و بغیر حواله . مقابل حواله . مقابل جنس . نقداً. نقد نه جنس . دادن پولی مستقیم . ◄ (اصطلاح معاملات ) اندک مبلغی که اضافه بر اصل مبلغ طلب دهند و جداگانه بازستانند، مقداری از پول خرده که شخص داین پس از ادای طلب به شخص مدیون پس می دهد، مثلاً چون کسی نه قران و ده شاهی به شخصی مقروض باشد یک تومان به وی میدهد و می گوید دهشاهی را دستی بدهید. (ناظم الاطباء). ◄ پول خرده ای که در عوض طلب کسی قبل از موعد کم کم به وی دهند تا در رأس موعد از طلب او محسوب گردد. (ناظم الاطباء). ◄ عمداً. بعمد. بقصد. دستی دستی . عامداً. با قصد قبلی . دیده و دانسته : دستی دستی از سرم می کند پوستی . دستی دستی خود را به کشتن داد. و رجوع به دستی دستی شود. ◄ (حامص ) یاری و مددکاری . (برهان ). یاری و مددکاری و اعانت . (ناظم الاطباء). ◄ این کلمه با کلمات دیگری ترکیب شود و تشکیل حاصل مصدر مرکب یا اسم مرکب دهد چون : پیشدستی، تنگدستی، تهیدستی، تیزدستی، زبردستی، زیردستی، سردستی، همدستی ... رجوع به هریک از ترکیبات فوق در ردیف خود شود.