دستگیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دستگیر. [ دَ ] (نف مرکب ) آخذ. دست گیرنده : دل سنگ بگذاشتندی به تیر نبودی کس آن زخم را دستگیر. فردوسی . ◄ کسی که دست کسی را بدست برگیرد و بنوازد. (آنندراج ). گیرنده ٔ دست برای معاونت . (غیاث ) : جهان تیره شد بر دل اردشیر از آن شاه روشن دل دستگیر. فردوسی . ◄ یاری ده . (شرفنامه ). مددکار. (انجمن آرا). یاری دهنده . آنکه کمک ومعاضدت کند. معین . یار. یاری کننده (به مال و رای و بخشش و گذشت ). فریادرس . حامی : چنین گفت داننده دهقان پیر که دانش بود مرد را دستگیر. فردوسی . همانا که باشد مرا دستگیر خداوند تاج و لوا و سریر. فردوسی . وز اینسو به دریا رسید اردشیر بیزدان چنین گفت کای دستگیر. فردوسی . بدو گفت شاه این نه تیر من است که پیروزگر دستگیر من است . فردوسی . بدو گفت برخیز و ایران بگیر نخستین من آیم ترا دستگیر. فردوسی . ز ایران همی برد رومی اسیر نبود آن یلان را کسی دستگیر. فردوسی . همه مرگ رائیم برنا و پیر برفتن خرد بادمان دستگیر. فردوسی . کنون من کمربسته و رفته گیر نخواهم جز از دادگر دستگیر. فردوسی . به اسقف چنین گفت کای دستگیر ز ایران یکی نامجویم دلیر. فردوسی . جهان تیره شد بر دل اردشیر ازآن پیر روشندل و دستگیر. فردوسی . بر زال شد رستم شیرگیر که این کار را من بوم دستگیر. فردوسی . میر یوسف برادر سلطان ناصر علم و دستگیر ادب . فرخی . به نعمت همه خلق را دستگیری به روزی همه خلق را میزبانی . فرخی . خواجه ٔ بزرگ شمس کفاة احمد حسن کاحسان او ز نعمت او دستگیر اوست . فرخی . تا دستگیر خلق بود خواجه لامحال او را بود خدا و خداوند دستگیر. منوچهری . نجیب خویش را گفتم سبکتر الا یا دستگیر مرد فاضل . منوچهری . سلطان دستگیر محمد که آمده است خورشید پیش سایه ٔ دستش بچاکری . مکی طولانی . وگر پند گیری بحجت به حشر ترا پند او بس بود دستگیر. ناصرخسرو. نه چون عدلش جهان را دستگیر است نه چون قدرش فلک را پایگاه است . مسعودسعد. خلق گیتی بنده ٔ آزاد تست دستگیر بنده و آزاد باش . مسعودسعد. از وی [ عمر ] جز تجربت و ممارست عوضی نماند که وقت پیری پایمردی یا دستگیری تواند بود. (کلیله و دمنه ). پیر را خاصه بدخو و بی برگ نیست یک دستگیر و مایه چو مرگ . سنائی . دستگیر است بی کسان را او نپذیرد چو ما خسان را او. سنائی . ز دست شیطان در پای دام معصیتم جز او نباشد از این دام دستگیر مرا. سوزنی . ای به بذل سیم و زر از غایت جود و کرم دست راد تو ز پا افتادگان را دستگیر. سوزنی . دستگیر خلق شد عدل وی از دست ستم تا نگردد هیچکس دردست ظالم دستگیر. سوزنی . میان فریقین حربی عظیم قایم شد و جز قائمه ٔ شمشیر دستگیر نبود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٩٤). خاک در تو مرا گر نبود دستگیر خاک ز دست فنا بر سر این خاکدان . خاقانی . دل بر امید وعده ٔ او چون توان نهاد چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست . خاقانی . سببی که پای دام دل عشق ورزان است و نسیمی که دستگیر جان نیازمند است . (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص ٤٦). در که نالم که دستگیر توئی درپذیرم که درپذیر توئی . نظامی . بر که پناهیم توئی بی نظیر در که گریزیم توئی دستگیر. نظامی . اگرشیرین نباشد دستگیرم چو شمع از سوزش بادی بمیرم . نظامی . چون نیست بجز تو دستگیرم هست از کرم تو ناگزیرم . نظامی . هست ز یاری همه را ناگزیر خاصه ز یاری که بوددستگیر. نظامی . اگرچه کار خسرو میشد از دست چو خود را دستگیری دید بنشست . نظامی . گمان بودم که چون سستی پذیرم در آن سختی تو باشی دستگیرم . نظامی . که شفقت بر ای داور دستگیر براین زیردستان فرمان پذیر. نظامی . هرکه زر خواست زرپذیر شدم وآنکه افتاد دستگیر شدم . نظامی . گفتم ای دستگیر غمخواران بهترین همه جهانداران . نظامی . آمد آن دستگیردستان ساز مهر نو کرده مهربان را باز. نظامی . زبهر آنکه باشد دستگیرش بدست اندربود فرمان پذیرش . نظامی . بدان ره کزو نیست کس را گزیر بدان راه بر او بود دستگیر. نظامی . مربِح و منجح نیامدو دستگیر و پایمرد نبود. (سندبادنامه ص ١٤٨). ذات شریف ما در معرض تلف و تفرقه بود اگرنه کفایت و شهامت وزرا دستگیر و پایمرد دولت ما بودی . (سندبادنامه ص ٢٧٢). تدبیر کار من چیست و دستگیر من در این محنت کیست . (سندبادنامه ص ١٠٧). پشیمانی و تلهف دستگیر و ندامت پایمرد و دلپذیر نبود. (سندبادنامه ص ٢٥٨). بعد از فوات اوقات، ندامت دستگیر نبود. (سندبادنامه ص ٢١٨). به احسان خود پوزش من پذیر که جز تو ندارم کسی دستگیر. عطار. وقت قیام هست عصا دستگیر من بیچاره آنکه او کند از دستوار پای . کمال اسماعیل . شاد آن شاهی که او را دستگیر باشد اندر کار چون آصف وزیر. مولوی . ترا می نگویم که عذرم پذیر در توبه باز است و حق دستگیر. سعدی . بهمت مدد کن که شمشیر و تیر نه در هر وغائی بود دستگیر. سعدی . گر از پا درآید نماند اسیر که افتادگان را بود دستگیر. سعدی . کسی بندیان را بود دستگیر که خود بوده باشد به بندی اسیر. سعدی . خداوند بخشنده ٔ دستگیر کریم خطابخش پوزش پذیر. سعدی . از دامن تو دست ندارم که دست نیست بر دستگیر دیگرم ای دوست دست گیر. سعدی . توئی پایمرد وتوئی دستگیر ببخشای و رحمت کن و درپذیر. نزاری قهستانی (دستورنامه ٔ چ روسیه ص ٤٨). غم گیتی گر از پایم درآورد به جز ساغر که باشد دستگیرم ؟ حافظ. ♦ دستگیر آمدن ؛ یاری کردن . یاریگر گشتن : چون نویسنده را قوت خاطر دستگیر آید هم از الفاظ درنماند. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص ١٧٣). ◄ نیروبخش . معاضد : چنان چون تنت را خورش دستگیر ز دانش روان را بود ناگزیر. فردوسی . ◄ تسکین دهنده . آرام بخش : زن و کودک خرد بردند اسیر کس آن رنجها را نبد دستگیر. فردوسی . ◄ دستاویز. وسیله ٔ تمسک : محبتت بجهان رهنما و پیر من است بحشردامن پاک تو دستگیر من است . ؟ (از یادداشت مرحوم دهخدا). ♦ دستگیر متفکران ؛ کنایه از ریش است . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔخطی ). ◄ پیر. مرشد. (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ (ن مف مرکب ) دستگیرشده . اسیر. (ملخص اللغات ). آنکه به بند افتاده بود. (شرفنامه ). اخیذ. اسیر کرده شده . (برهان ). گرفتار. گرفتارشده . کسی که او را بدست گرفته واسیر کرده باشند. (آنندراج ). دست گرفته شده یعنی گرفتار و قیدی . (غیاث ) : سر پایمال گشته و دل دستگیر و جان موقوف نوک مژه ٔ آن چشم مست مست . سیدجلال عضد. ♦ دستگیر آوردن ؛ به اسارت آوردن . اسیر کردن . دستگیر ساختن : همه پیش من دستگیر آورید نباید که خسته به تیر آورید. فردوسی . ز بهرامیان هرکه گردد اسیر به پیش من آرد کسش دستگیر. فردوسی . سپه را همه دستگیر آوریم مبادا که شمشیر و تیر آوریم . فردوسی . ◄ (اِ خ ) از صفات خدای تعالی، یار و یاور و معین : زپستان گاوش بیارید شیر زن میزبان گفت کای دستگیر تو بیداد را کرده ای دادگر وگرنه نبودی ورا این هنر. فردوسی . چو پیر گشتم و نومید گشتم از همه خلق امید خویش فکندم به دستگیر جهان . فرخی . ♦ دستگیر درماندگان ؛ خدای تعالی .
دستگیر. [ دَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مشکین باختری بخش مرکزی شهرستان مشکین شهر (خیاو). واقع در ٧هزارگزی شمال خیاو و پانصدگزی راه شوسه ٔخیاو به ابهر، با ١٣٢٨ تن سکنه . آب آن از خیاوچای وراه آن شوسه است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٤).