دستگیر شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دستگیر شدن . [ دَ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) گیرنده ٔ دست کسی شدن . یاری ده کسی گشتن . مددکار کسی گشتن . مساعدت کننده شدن . یاریگر شدن : اگر نه گنج عطای تو دستگیر شود همه بسیط زمین رو نهد به ویرانی . حافظ. تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من پیاده میروم و همرهان سوارانند. حافظ. ◄ عاید شدن . نصیب گشتن : از صد تومانی که داده بودیم ده تومان هم دستگیر ما نشد. از آنهمه مال پدر فقط صد تومان دستگیرم شد. ◄ بدست گرفته شدن . گرفتار شدن . گرفته شدن . اسیر گشتن : بی اندازه کشتند از ایشان به تیر برزم اندرون چندشد دستگیر. فردوسی . تا که شد جان حزینم دردو زلفت دستگیر نیست جز زلف تو وی را پایمرد و دستگیر. منیری (صاحب شرفنامه ). ببین بشانه که دعوی شبروی میکرد که چون بکوچه ٔ آن زلف دستگیر شده ست . سلیم . ◄ فهمیده شدن . مفهوم شدن . معلوم گشتن . ♦ دستگیر کسی شدن ؛ مفهوم و معلوم اوگشتن : از گفته های او هیچ چیز دستگیر من نشد. چیزی از این مطلب دستگیرم نشد.