دستان زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دستان زدن . [دَ زَ دَ ] (مص مرکب ) نغمه سرائی کردن . نغمه سرودن . آواز خواندن . آواز دردادن . سرود خواندن : یکی نغز دستان بزد بر درخت کزآن خیره شد مرد بیداربخت . فردوسی . هزاردستان دستان زدی بوقت بهار کنون همی نزند تا درآمدست خزان . فرخی . هزاردستان امروز در خراسان است به مجلس ملک اینک همی زند دستان . فرخی . کجا گلی است نشسته است بلبلی بر او همی سراید شعر و همی زند دستان . فرخی . جرس دستان گوناگون همی زد بسان عندلیبی از عنادل . منوچهری . گهی ساغر زدند و گاه چوگان گهی دستان زدند و گاه پیکان . (ویس و رامین ). گر زاغ سیه باغ ز بلبل بستاند دستان نتواند زدن و نادره الحان . ناصرخسرو. همچو بلبل لحن و دستانها زنند چون لبالب شد چمانه و بلبله . ناصرخسرو. به باغ عرعر بی جان همی کند حرکت بشاخ بلبل بی رود میزند دستان . مسعودسعد. هزاردستان گفتی که میزند دستان . مسعودسعد. بفضل و عدل معروفی بر آن جمله که در عالم زنند از فضل و عدل تو به بستان بلبلان دستان . سوزنی . چون به دستان زدن گشادی دست عشق هشیار و عقل گشتی مست . نظامی . این همه دستان عشقش می زنم و آن دودستی فارغ از دستان من . سعدی . ◄ لاف زدن : تو رستمی بگه حمله پیر زال جهان چگونه پیش تو دستان زند به مردی سام . خواجو.