دست گشادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. گُ دَ) (مص م.)<BR>۱- باز کردن دست مقید.<BR>۲- جوانمردی کردن، بخشش نمودن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. گُ دَ) (مص م.) ۱- باز کردن دست مقید. ۲- جوانمردی کردن، بخشش نمودن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست گشادن . [ دَ گ ُ دَ ] (مص مرکب ) بازکردن دست . دراز کردن دست . مقابل دست بستن . دست واکردن . بلند کردن دست . دست برداشتن . دست گشودن : مرا نیز ار بود دستی نمایم وگرنه در دعا دستی گشایم . نظامی . گشا ای مسلمان بشکرانه دست که زنار مغ بر میانت نبست . سعدی (کلیات ص ٣١١). سحاب تیره هیهات است بی باران شود صائب ز روی صدق در دلهای شب دست دعا بگشا. صائب (از آنندراج ). ◄ برداشتن دست از. از دست رها کردن : چو از تیر الیاس بگشاد دست که گشتاسپ زآن خسته گردد نخست ... فردوسی . دستها به تیر گشادند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١١٠). ◄ اقدام کردن . پرداختن به . آغازیدن . شروع کردن . قیام کردن . آماده ٔ اقدام شدن : تو گفتی دو پیلند هر دو ژیان گشاده به کین دست و بسته میان . فردوسی . گشادستی بکوشش دست و بربسته زبان و دل دهن برهم نهادستی مگر بنهی درم بر هم . ناصرخسرو. ز خون دل خویش من دست شستم چنو دست بگشاد بر ریزش خون . سوزنی . گشاد طره ٔ او بر کمین جانها دست کشید غمزه ٔ او در کمان ابرو تیر. انوری . ابلیس گشاده بود در معرکه دست فضل ازلی درآمد ابلیس بجست . ؟ (از تفسیر کشف الاسرار ج ٥ ص ٥٩). دست تعدی گشاد بضرورت تنی چند را فروکوفت . (گلستان سعدی ). اطلاق ؛ دست گشادن به نیکی . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ کنایه از جوانمردی و همت وبخشش باشد. (برهان ). سخاوت و جوانمردی . (آنندراج ) : گه سخاوت بر هر که او گشاید دست گشاید ایزد بر آسمان ورا ارزاق . لامعی گرگانی . گشاده بر همه خواهندگان دست چنان چون بر همه آزادگان در. فرخی . گر به چشم همت خود بنگرد در دست خویش آید اندر چشم او چون در سخا بگشاد دست . سوزنی . گه سخا چو گشاید دو دست جود و کرم وجود سائل مسکین رسد بعقد سؤال . حافظ. آنانکه دست جود و سخاوت گشاده اند بی انتظار آنچه بگفتند داده اند. ؟ (از امثال و حکم دهخدا).