دست گزین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست گزین . [ دَ گ ُ ] (ن مف مرکب ) دست گزیده . منتخب . گلچین . بهگزین . هر چیز که آن راانتخاب کرده باشند. (آنندراج ) (برهان ) : خوشتر از صد نگارخانه ٔ چین نقش آن کارگاه دست گزین . نظامی (هفت پیکرص ٧٧). ♦ دست گزین کردن ؛ گزیدن . انتخاب کردن . اختیار کردن . ◄ اسب جنیبت . (جهانگیری ) (برهان ). اسب یدک : این دو سه مرکب که بزین کرده اند از پی ما دست گزین کرده اند . نظامی . ◄ (نف مرکب ) کنایه از شخصی که پیوسته خواهد در مسند و صدر مجلس بنشیند. (برهان ) (آنندراج ).