درونه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درونه . [ دَ ن َ / ن ِ ] (اِ)درون . (آنندراج ). اندرون . مقابل بیرون : لابه کنم که هی بیا درده بانگ الصلا او کتف این چنین کند که به درونه خوشترم . مولوی (از آنندراج ) ◄ نهان . ضمیر. باطن : چون غمزده را در آن تحیر از خوردن غم درونه شد پر. امیرخسرو. ◄ به معنی درون که کنایه از شکم باشد. (برهان ).
درونه . [ دَ / دُ ن َ / ن ِ ] (اِ) کمان حلاجان . (لغت فرس اسدی ). کمان حلاج . (برهان ). کمان ندافی و آن را کمان کودک نیز خوانند. (جهانگیری ). کمان حلاجی . (آنندراج ) : سفید برف برآمد ز کوهسار سیاه و چون درونه شد آن سرو بوستان آرا. رودکی . میغ ماننده ٔ پنبه است و ورا باد نداف هست سد کیس درونه که بدو پنبه زنند. ابوالمؤید. بنفشه زاربپوشید روزگار به برف درونه گشت چنار و زریر شد شنگرف . کسائی . سرو بودیم چند گاه بلند کوژ گشتیم و چون درونه شدیم . کسائی . سر سرو سهی شد باژگونه دو تا شد پشت او همچون درونه . (ویس و رامین ). کمان وی [ کیومرث ] بدان روزگار چوبین بود بی استخوان، یکپاره، چون درونه ٔ حلاجان . (نوروزنامه ص ٣٩). نرسد بر شرف قدر تو هر شاعر کو خاطری دارد نظّام و زبانی وصّاف لفظقوس ارچه بود شامل نام هر دو شبه قوس قزح نیست درونه ٔ نداف . کمال اسماعیل (از آنندراج ). ◄ قوس قزح . (برهان ) (آنندراج ).
درونه . [ دُ ن َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کنار شهر بخش بردسکن شهرستان کاشمر. واقع در ٦٠هزارگزی جنوب باختری بردسکن و سر راه مالرو عمومی بردسکن به درونه با ٦٢٨ تن سکنه . آب آن از رودخانه و راه آن اتومبیل رو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).