دروش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دروش . [ دُ / دَ ] (اِ) (با واو مجهول ) نشتر حجام را گویند که بدان رگ می گشایند و به عربی مبضعخوانند. (برهان ). نیشتر حجام . (آنندراج ) (انجمن آرا). نیشتر باشد که حجامان بدان رگ بگشایند و آن را نشتر و شست و کلک نیز خوانند و به تازی مبضع نامند. (جهانگیری ). کلک که حجامان دارند. (شرفنامه ٔ منیری ).
دروش . [ دِ رَوْ / رو ] (اِ) درفش . (جهانگیری ). افزار کفشدوزان و امثال آنها. (برهان ). موافق معانی درفش، و این افصح است از درفش چه فاء در اصل لغت نیامده بلکه از استعمال متأخرین عجم است که با عرب آمیخته اند. (آنندراج ) (انجمن آرا). ◄ آلت سرتیزی که بدان گاو و خر رانند. (انجمن آرا) (آنندراج ) : بس که از روزگار دیده دروش نه دم او بجای مانده نه گوش . جامی (از آنندراج ). ◄ داغ ونشان را خوانند . (از برهان ) (از جهانگیری ). مرادف داغ . (آنندراج ) (انجمن آرا). جراحت و اثری که از داغ و یا آلت جارحه حاصل شده باشد. (ناظم الاطباء). داغ که نهند. داغی که بر تن مجرم کنند مقر آمدن را، یا عام است . نشان . (یادداشت مرحوم دهخدا). عاذور. (منتهی الارب ). سمة : به موسمی که ستوران دروش و داغ کنند ستوروار بر اعدا نهاده داغ و دروش . سوزنی . تأثیر عزم تست که هر سال گرخوهد از تیغ آفتاب حمل را کند دروش . سیف اسفرنگی . تغدیر؛ دروش کردن چشم شتر را. (از منتهی الارب ). ♦ داغ و دروش ؛ داغ و درفش . رجوع به داغ دروش و داغ و دروش در ردیفهای خود شود. ◄ علم روز جنگ . ◄ فوطه، که در روز جنگ بر بالای خود آهنین و دستار بندند. ◄ روشنی . (برهان ). فروغ . ◄ هرچیز درخشان . (ناظم الاطباء). و رجوع به درفش شود. ◄ نرمه ٔ گوش . (ناظم الاطباء). ◄ آنچه از گوش شتر و ستوران ببرند و آویخته گذارند. أقرط؛ تکه ٔ آویخته ٔ دروش . (منتهی الارب ). زَلَمة؛ نشان و دروش گوش بز. (منتهی الارب ). قرط؛ آویزان دروش گردیدن تکه . (از منتهی الارب ). قِرَطَة؛ آویزگی دروش گوش تکه . (منتهی الارب ).
دروش . [ دِ رَ وِ ] (اِمص ) درویدن که به معنی درو کردن باشد. (ناظم الاطباء).