درود فرستادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درود فرستادن . [ دُ ف ِ رِ دَ ] (مص مرکب ) نماز گزاردن . (ناظم الاطباء).تصلیة.(ترجمان القرآن جرجانی ). ◄ درود رساندن .درود دادن . سلام و تحیت و آفرین رساندن : فرستم درود فرستاده اش گزین گزینان آزاده اش . فردوسی . سه دیگر بپیمود راه دراز درودش فرستاد و برگشت باز. فردوسی . پس آمد بدان جای نیکان فرود فرستاد نزدیک ایشان درود. فردوسی . سپه چون گذر کرداز آن سوی رود فرستاد از آن پس به هرکس درود. فردوسی . سپهدار با گرز و با گبر و خود به لشکر فرستاد چندی درود. فردوسی . حیف است سخن گفتن با هرکس از آن لب دشنام به من ده که درودت بفرستم . سعدی . به مستان نوید سرودی فرست به یاران رفته درودی فرست . حافظ (از آنندراج ذیل درود).