درواکردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درواکردن . [ دَرْ ک َ دَ ] (مص مرکب ) (از: در + وا + کردن ) افراشتن . برپا کردن . بلند کردن، (ناظم الاطباء).ستیخ کردن . سیخ کردن چون : دروا کردن خروس پرهای گردن را در جنگ . منفوش کردن، چون : دروا کردن گربه موی را؛ یعنی براق شدن او. برداشتن . رفع کردن . بلند کردن .بالا زدن، چون : دروا کردن دامن خیمه . (یادداشت مرحوم دهخدا): بَرألة؛ پرهای گردن دروا کردن خروس برای جنگ . تجفّل ؛ دروا کردن خروس موی و پرهای گردن را. تجنّث ؛ دروا کردن مرغ بازوی خود را و نشستن . تقنیع؛ دروا کردن خروس پرهای گردن را وقت فشاندن و جنگ . زیف، زیفان ؛ بال دروا کرده دم کشان رفتن کبوتر. مِسماک ؛ چوب دوشاخه که خرگاه را به وی دروا کنند. (از منتهی الارب ). ◄ بلند کردن . از زمین به بالا بردن : ثقل ؛ دروا کردن گوسفند را بجهت برسنجیدن گوشت . وی . (صراح ). ◄ آویخته کردن . (از لغت فرس اسدی ). ◄ حیران کردن . سرگشته کردن . سرگردان کردن . متحیر ساختن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : هزاران قبه ٔ عالی کشیده سر به ابر اندر که کردی کمترین قبه سپهر برترین دروا . عمعق . ◄ بالا بردن . ارتقا دادن : علم جان جان تست و جان ترا علم تن است علم مر جان را چو جان تن را همی دروا کند. ناصرخسرو. ◄ انداختن . (ناظم الاطباء).