درواژ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درواژ. [ دَرْ ] (ص، اِ) دروار. دروای . ضروری و مایحتاج . (برهان ) (آنندراج ). ضرورت و احتیاج . ◄ لازم و واجب و مهم . ◄ سزاواری . (ناظم الاطباء). ◄ سرنگون . (برهان ) (آنندراج ). واژگون : از ابر نبینی که همی مرد به کوشش پرّنده فرود آرد بسته شده درواژ. ناصرخسرو. ◄ حیران و سرگردان . (ناظم الاطباء). و رجوع به دروار و دروای شود.