دروار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دروار. [ دَرْ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گلیجان رستاق بخش مرکزی شهرستان ساری واقع در ١٤ هزارگزی جنوب ساری و ٣ هزارگزی باختر راه عمومی ساری به دودانگه، با ٣١٠ تن سکنه . آب آن از سامان دره و راه آن مالرو است . گله داران تابستان به ییلاق دودانگه میروند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).
دروار. [ دَرْ ] (اِخ ) دهی است از دهستان تویه دروار بخش صیدآباد شهرستان دامغان واقع در ٢١ هزارگزی شمال باختری صیدآباد و ٩٩ هزارگزی شمال راه شوسه ٔ دامغان به سمنان، با ١٢٢٤ تن سکنه (سرشماری سال ١٣٣٥ هَ . ش .). آب آن از چشمه ٔ دشت بو تأمین می شود. عده ای از اهالی در زمستان جهت تعلیف احشام و تأمین معاش به مازندران می روند و بهار مراجعت مینمایند. راه فرعی به راه شوسه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).
دروار. [ دَرْ ] (ص، اِ) دروا. درواز. دروایست . ضروری . مایحتاج . ◄ سرگشته . سرنگون . حیران . (برهان ). آویخته . (آنندراج ) (انجمن آرا). ◄ راهی را نیز گویندکه از خانه به بام خانه باز کرده نردبانی بر او گذارند و برای بردن و آوردن چیزی بالا روند و بزیر آیند، و آنرا دروانه نیز گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ).