درواخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درواخ . [ دُرْ ] (ص ) در اصطلاح محلی گناباد خراسان، سالم . درست . ناشکسته . تمام . درست و کامل : خربزه ٔ درواخ آورد. (یادداشت محمدِ پروین گنابادی ).
درواخ . [ دَرْ ] (اِ، ص ) دژواخ . حالت برخاستن از بیماری باشد که به عربی نقاهت گویند. (برهان ). نقاهت از بیماری . (از آنندراج ) (انجمن آرا). حالتی را گویند که کسی از بیماری برآمده به صحت کامل نرسیده باشد و آنرا به تازی نقاهت خوانند. (جهانگیری ). بیماری که به شده باشد.(شرفنامه ٔ منیری ). تن درست . (حبیش تفلیسی ). ناقه . (صحاح الفرس ). آن بود که از نالندگی و بیماری بدر آمده باشد و به درستی رسیده . (لغت فرس اسدی ). آن بود که از بیماری به تندرستی آمده باشد. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی ). درست باشد، چون کسی از بیماری خوش و درست شده باشد گویند درواخ گشت . (نسخه ٔ فرهنگ اسدی ) : کرده خصمان بر او جهان فراخ تنگ تر از درون گه درواخ . سنائی (از آنندراج ). ◄ سره وموافق آرزو و دلخواه . (از یادداشت مرحوم دهخدا). ♦ درواخ شدن ؛ خوب شدن . درست شدن . محکم و قرص گشتن . خوب شدن پس از بیماری . (از یادداشت مرحوم دهخدا) : چونکه مالیده بدو گستاخ شد در درستی آمد و درواخ شد . رودکی . ◄ محکم و مضبوطو یقین و درست و تحقیق که نقیض گمان باشد. (برهان ) (از جهانگیری ). مُحکم و مضبوط و محقق، چنانکه گویند:گمانم به فلان درواخ است ؛ یعنی محکم است و به سرحد یقین رسیده . (انجمن آرا) (آنندراج ). چون به کسی به درستی گمان برند گویند به فلانی گمان بد مبر درواخ است یعنی درست است . (نسخه ٔ فرهنگ اسدی ) : ذوالفنون گفته چون کنی با وی که بضاعت تو بدست او بود و درد تو موافق داروی او باشد دامن او را درواخ دار. (خواجه عبداﷲ انصاری، از آنندراج ). شنودن سخن نیکان و حکایات پیران و احوال ایشان دل مریدان را تربیت باشدو قوت عزم فزاید... و دوست در ولایت و رکن درواخ زید. (طبقات خواجه عبداﷲ انصاری، از جهانگیری ). ◄ شجاع و دلیر. (برهان ) (جهانگیری ). تند. تیز. باصلابت : با امر تو درواخ ننگرد شیر فلک اندر غزال ملک . ابوالفرج رونی (از جهانگیری ). ◄ شجاعت و دلیری . (برهان ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). صلابت : فلک جناب عطاردبنان مهرضمیر زحل مراتب مه رایت اسددرواخ . منصور شیرازی (از جهانگیری ). ◄ درشتی و غلظت . (برهان ) (جهانگیری ) (از آنندراج ) (از انجمن آرا). ◄ عیب و عار. (برهان ).