درهم فتادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درهم فتادن . [ دَ هََ ف ِ دَ ] (مص مرکب ) درهم افتادن . در هرج و مرج افتادن و پریشان شدن . (از ناظم الاطباء). ◄ بهم برآمدن . درهم آویختن . جنگ کردن به ریشاریش . بهم تاختن : خواست تا دیگر بار زخمی زند لشکر درهم فتادند و غلبه و ازدحام فریقین مانع شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). تو گفتی خروسان شاطر به جنگ فتادند درهم به منقار و چنگ . سعدی . و رجوع به درهم افتادن شود.