درهم شکستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درهم شکستن . [ دَ هََ ش ِ ک َ ت َ ] (مص مرکب ) شکستن . منکسر کردن . خرد کردن : ور دست من به چرخ رسیدی چنانکه آه بند و طلسم او همه درهم شکستمی . خاقانی . حصار پیروزجی و سقف بنفسجی آسمان را چون صور نخستین درهم خواهی شکستن . (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص ٧). همه زرادخانه ٔ بشریت درهم شکست . (منشآت خاقانی ص ٢٠٨). ز ناله بر هوا چون کله بستی فلکها را طبق درهم شکستی . نظامی . بفرمود درهم شکستند خرد مبدل شد آن عیش صافی به درد. سعدی . نزد تارک جنگجو را بدست که خود و سرش را نه درهم شکست . سعدی . ♦ دل کسی درهم شکستن ؛ وی را آزرده خاطر کردن : درهم شکسته ای دل خاقانی از جفا تاوان بده ز لعل دوگوهر شکسته ای . خاقانی . و رجوع به «بهم درشکستن » در ردیف خود شود. ◄ مغلوب کردن . منکوب کردن : تیمور لشکر بزرگ امیر حسین را درهم شکست . (یادداشت مرحوم دهخدا). لشکر آز و نیاز و حرص را خوار دار و لشکرش درهم شکن . ناصرخسرو.