درنشاندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درنشاندن . [ دِ ن ِ دَ ] (مص مرکب ) نشاندن . قرار دادن . اجلاس . ارداف : استرداف ؛ از پی درنشاندن خواستن . (دهار). ◄ بسختی فروبردن . استوار کردن . فرو بردن با زخم و ضرب چیزی را در چیزی . (یادداشت مرحوم دهخدا). هصهصة. (از منتهی الارب ) : بر اندازه ٔ رستم و رخش ساز به بن درنشان تیغهای دراز. فردوسی . یکی مرد را شاه از ایران بخواند که از ننگ مارا بخوی درنشاند. فردوسی . همی تیر پیکان بر او برنشاند چو شد راست پرها بدو درنشاند. فردوسی . سه پرّ و دو پیکان بدو درنشان نمودم ترا از گزندش نشان . فردوسی . من به مشتی چو چکندر سی و دو دندانت درنشانم به دو لب چون به دو باتنگان سیر. سوزنی . ◄ نشاندن و نهادن، مانند نگینه و یاقوت و امثال آن در انگشتری و غیره . (آنندراج ). جای دادن، چنانکه نگین را در انگشتری . مرصع کردن . سوار کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). دانه نشان کردن .ترصیع کردن : ترصیع؛ درنشاندن جواهر و غیر آن به تاج یا کمر یا غیر آن . درنشاندن گوهر به چیزی . جواهر درنشاندن . (دهار). تسلیس ؛ درنشاندن جواهر و ترکیب دادن زیور غیر شبه را. ترکیب ؛ درنشاندن چیزی در چیزی . (از منتهی الارب ). بر هم سوار کردن دو چیز. ◄ غرس . کاشتن : درختی که تلخ است وی را سرشت گرش درنشانی به باغ بهشت . فردوسی . رجوع به نشاندن شود.