درمان پذیرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درمان پذیرفتن . [ دَ پ َ رُ ت َ ] (مص مرکب ) علاج پذیرفتن . قابلیت علاج یافتن . چاره پذیر شدن : نبود چاره حسودان دغا را ز حسد حسد آنست که هرگز نپذیرد درمان . فرخی . دلش می داد تا فرمان پذیرد قوی دل گردد و درمان پذیرد. نظامی . بت فرمانبرش فرمان پذیرفت که دردی داشت کآن درمان پذیرفت . نظامی . ای مرهم ریش دردمندان درمان دگر نمی پذیرم . سعدی .