درافشان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درافشان . [ دُ اَ ] (نف مرکب ) درفشان . درافشاننده . درفشاننده . آنکه در می پاشد. آنکه در می پراکند : شب فراز کوه از اشک شور جمع و نور شمع ابر درافشان و خورشید زرافشان دیده اند. خاقانی . شب و روزت قراخان است و آقسنقر تو روز و شب قراخان را ثناگوئی بر آقسنقر درافشانی . خاقانی . از این دهان درافشان چو دفتر اعشی مرصع است به گوهر هزار طومارم . خاقانی . میغ درافشانت به کف تیغ درخشانت زتف هست آتش دوزخ علف طوفان بر اعدا ریخته . خاقانی . بجای فندق افشان بود بر سر درافشان هر دری چون فندق تر. نظامی . آمد آن ابر و باد چون شب دوش این درافشان وآن عبیرفروش . نظامی . چند باران عطا باران بده تا بدان آن بحر در افشان شده . مولوی . دیده ام می جست و گفتندم نبینی روی دوست خود درافشان بود چشمم کاندرون سیماب داشت . سعدی . ای سرو خرامان گذری از در رحمت وی ماه درافشان نظری از سر رأفت . سعدی . ♦ درافشان کردن ؛ درفشاندن . نثار کردن در. پاشیدن در : مر ترا در حصن آل مصطفی باید شدن تا ز علم جد خود بر سرت درافشان کنند. ناصرخسرو. ◄ کنایه از بلیغ و زیان آور و نطاق . (ناظم الاطباء). ♦ لفظ درافشان ؛ لفظ بلیغ و زیبا : دیدگانم ابر درافشان شده ست ز آرزوی لفظ درافشان دوست . فرخی . ◄ (اِ مرکب ) (اصطلاح موسیقی ) نام بحر هشتم از هفده بحر اصول موسیقی قدیم .