دبیری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دبیری . [ دُ ب َ ] (اِخ ) منسوب است به دبیر که بطنی است از اسد. (سمعانی ). ◄ لقب کعب بن مالک است . (الانساب سمعانی ). ◄ دهی است بعراق . (منتهی الارب ).
دبیری . [ دَ ] (حامص ) دبیر بودن . منشی بودن . عمل دبیر و منشی . کاتبی . نویسندگی . سوادخوانی . سواد. خط داشتن . هنر کتابت و قرائت : نخواهی دبیری تو آموختن ز دشمن نخواهی تو کین توختن . فردوسی . رخش از نامه خواندن شد زریری که میدانست کم مایه دبیری . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). سه موبد بیاورد فرهنگجوی که اندرهنرشان بود آبروی یکی تا دبیری بیاموزدش دل از تیرگیها برافروزدش . فردوسی . حسنک حشمت گرفته است، شمار و دبیری نداند. (تاریخ بیهقی ). دبیری و شمار معاملات نیکو داند [احمد عبدالصمد] و مردی هوشیار است . (تاریخ بیهقی ). نگر نشمری ای برادر گزافه بدانش دبیری و نه شاعری را. ناصرخسرو. دبیری یکی خرد فرزند بود نشد جز به الفاظ من سیرشیر. ناصرخسرو. آن دبیری رساندت به نعیم این دبیری رهاندت ز سعیر. ناصرخسرو. زین دبیری مباش غافل هیچ پند پیرانه از پدر بپذیر. ناصرخسرو. طهمورث دیوان را در اطاعت آورد... و مردمان را دبیری آموخت . (نوروزنامه ). نخست کسی که دبیری بنهاد طهمورث بود و مردم اگرچه با شرف گفتار است چون بشرف نوشتن دست ندارد ناقص بود و چون یک نیمه از مردم . (نوروزنامه ). دبیری آن است که مردم را از پایه ٔ دون بپایه ٔ بلند رساند تا بعالم و امام و فقیه و منشی خوانده شود. (نوروزنامه ). و منع کرد هیچ بی اصل یا بازاری یا حاشیه زاده دبیری آموزد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی چ اروپا ص ٩٣). واسباب دبیریی که باید بسپرد بدو چنانکه شاید. نظامی . ◄ منشی گری . کتابت . شغل دبیر. رجوع به ایران در زمان ساسانیان چ ٢ صص ١٥٣ / ١٥٥ و چهار مقاله ٔ عروضی باب دوم در مقالت دبیری شود : نام نیکو وجمال و شرف و علم و ادب با دبیری بتو کردند دبیران تسلیم . فرخی . کمترین فضل دبیریست مراو را هر چند بسر خامه کند موی ز بالا به دونیم . فرخی . ودر آن روزگار با دبیری و مشاهره که داشت [مظفر] مشرفی غلامان سرایی برسم وی بود سخت پوشیده . (تاریخ بیهقی ). بونصر پسر ابوالقاسم علی نوکی از دیوان با وی به دبیری رفت . (تاریخ بیهقی ). و بومحمد قاینی را که از دبیران او بود و در روزگار محنتش دبیری خواجه بوالقاسم کثیر می کرد بفرمان سلطان محمد بخواند. (تاریخ بیهقی ). امام روزگار بود در دبیری . (تاریخ بیهقی ). ایشان ... دبیری نیک بکردندی ولیکن این نمط که از تخت ملوک به تخت ملوک باید نبشت دیگرست و مرد آنگاه آگاه شودکه نبشتن گیرد. (تاریخ بیهقی ). تلک از خواص معتمدان خواجه شد ویرا دبیری و مترجمی کردی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤١٤). بومحمد غازی درغاری مردی سخت فاضل و نیکوادب و نیکوشعر ولیکن در دبیری پیاده . (تاریخ بیهقی ). بونصر گفت زندگانی خداوند دراز باد عبداﷲ را امیرمحمد فرمود تا بدیوان آوردم حرمت جدش را و وی برنائی خویشتن دار و نیکوخط است و از وی دبیری نیک آید. (تاریخ بیهقی ). خلیفه گوید خاقانیا دبیری کن که پایگاه ترا بر فلک گذارم سر. خاقانی . دبیری را تویی هم حرفتم لیک شعارم صدق و آیین تو زرقست . خاقانی . ◄ شغل دبیر. معلم دبیرستان . ◄ (اِ) قسمی خربزه . ◄ قسمی دیبا و حریر (شاید مصحف دبیقی باشد). ◄ خط. نوشته . (فرهنگ ایران باستان پورداود ص ١٠٢). ♦ دین دبیری ؛ خط اوستایی . خط کتابت احکام دین زرتشت .
دبیری . [ دَ ] (اِخ ) سعیدالدین عبدالعزیزبن حنفی متوفی به سال ٦٩٣ هَ . ق . او راست : کتاب تفسیر.
مترادف و متضاد واژهدان
محرری، نامهنگاری، نامهنویسی معلمی