داغدار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
داغدار. (نف مرکب ) دارای داغ . بداغ . نشان دار. دارای نشان . مسوم . علامت دار. متسوم . (منتهی الارب ). الشیخ المتوسم ؛ المتجلی بسمةالشیوخ . (منتهی الارب ). ◄ داغ بر اندام . صاحب داغ . آنکه بر تن او داغ نهاده باشند : هر که زآن گور داغدار یکی زنده بگرفتی از هزار یکی چونکه داغ ملک بر او دیدی گرد آزار او نگردیدی . نظامی . داغ تو داریم و سگ داغدار می نپذیرند شهان در شکار. نظامی . نه این زمان دل حافظ در آتش هوس است که داغدار ازل همچو لاله ٔ خودروست . حافظ. ◄ لکه دار. معیب . (از آنندراج ). عیب دار. (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ فرزندمرده . مصاب بمرگ عزیزی یا فرزندی . مرگ نزدیک خویش دیده : دلی داغدار، ماتم دیده . مصیبتی برصاحب آن وارد شده . ♦ داغدار بستان ؛ بلبل . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). ◄ دارای رنگی جز رنگ متن سرخ یا سیاه . چون : اسبی داغدار یا لاله ٔ داغدار. ♦ داغدار بستان ؛ کنایه از گل لاله و شقایق است . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). ♦ داغ لاله ؛ سیاهی انتهای گلبرگهای سرخ لاله : همچو داغ لاله چسبیده ست صائب بر جگر آه مااز بسکه نومید از در گردون شده ست . صائب . ♦ لاله ٔ داغدار ؛ لاله که درون آن سیاهست، لاله که بر گل برگ آن خالهای سیاه است . رجوع به لاله شود. ◄ کنایه از عاشقی است که بوصل نرسد و بهجران گذراند. (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
داغدار. (اِخ ) دهی است از دهستان قره باشلو. واقع در ٨هزارگزی باختر شوسه ٔ عمومی قوچان به دره گز. جلگه و معتدل و دارای ٣٨٩ سکنه است . آب آنجا از چشمه است و محصول آنجا غلات و بنشن . شغل اهالی آنجا زراعت و قالیچه و گلیم بافی است و راه آنجا مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).