خیره گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیره گشتن . [ رَ / رِ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) متعجب شدن . تعجب کردن . بشگفت آمدن . بحیرت آمدن از فرط تعجب . حیران شدن از نهایت شگفتی : بینداخت با هول بر بیست گام کز آن خیره گشتند خلقی تمام . فردوسی . سپه دید پرموده چندانکه دشت بدیدار ایشان همه خیره گشت . فردوسی . برآویخت با شاه مازندران همی لشکرش خیره گشت اندر آن . فردوسی . آن سنگ بیرون آورد و دعا کرد هیچ باران نیامد و خیره گشت . (مجمل التواریخ والقصص ). موشکافان صحابه جمله شان خیره گشتندی در آن وعظ و بیان . مولوی . ♦ خیره گشتن چشم ؛ خیره شدن چشم : دو چشم تو اندر سرای سپنج چنین خیره گشت از پی تاج و گنج . فردوسی . رجوع به ترکیب خیره شدن چشم شود. ♦ خیره گشتن سر ؛ مبهوت شدن . گیج شدن : زمانه بشمشیر او تیره گشت سر نامداران همه خیره گشت . فردوسی . مرا خیره گشتی سر از فر شاه وز آن ژنده پیلان و چندین سپاه . فردوسی . ◄ تاریک شدن . تیره گشتن . ♦ خیره گشتن دل ؛ دل تنگ شدن . آزرده شدن : چو بشنید خسرو دلش خیره گشت ز گفتار ایشان رخش تیره گشت . فردوسی . ◄ پیدا شدن حالتی پس از نشئه ای در چشم : خوی گرفته لاله ٔ سیرابش از تف نبیذ خیره گشته نرگس موژانش از خواب خمار. فرخی .