خیره گردیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیره گردیدن . [ رَ / رِ گ َ دی دَ ] (مص مرکب ) حیران گشتن . پریشان خاطر شدن . خیره شدن . متحیر شدن . بشگفت و تحیر افتادن : درنگر تا طیره گردد سروبن برگذر تا خیره گردد نسترن . سعدی . ◄ پررو شدن . شوخ چشم شدن . گستاخ و دلیر شدن . بی آزرم و بی شرم شدن : بگفتا نیکمردی کن نه چندان که گردد خیره گرگ تیز دندان . سعدی . فرزانه رضای نفس رعنا نکند تا خیره نگردد و تمنا نکند. سعدی (رباعیات ).