خیره کش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیره کش . [ رَ / رِ ک ُ ] (نف مرکب ) بی باک . ظالم . آنکه بدون جهة و سبب و تقریب و بابیرحمی مردم کشد. ضعیف کش . بی نواکش . آزارکننده ٔ مردم . (از ناظم الاطباء) : خیره کشا بدمنشا ظالما این همه نیکان مکش و بد مکن . خاقانی . این خیره کشی ست مارسیرت و آن زیربری است موش دندان . خاقانی . من از این خیره کش فراق هنوز دیت وصل نستدم دریاب . خاقانی . گفت فلان پیر ترا درنهفت خیره کش و ظالم و خونریز گفت . نظامی . جهانسوز و بیرحمت و خیره کش ز تلخیش روی جهانی ترش . سعدی . گهش جنگ با عالم خیره کش گه از بخت شوریده رویش ترش . سعدی . بوالعجب بود که نفسی بمرادی برسید فلک خیره کش از جور مگر بازآمد. سعدی . چشمش بتیغ غمزه ٔ خونخوار خیره کش شهری گرفت قوت بیمار بنگرید. سعدی .