خیره کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیره کردن . [ رَ / رِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) متحیر کردن . حیران و سرگردان کردن : بدیدند پرخون تن شاه را کجا خیره کردی رخ ماه را. فردوسی . صلصل بنوا سخره کند لیلی را گلبن بگهر خیره کند کسری را. منوچهری . مرد خردمند ترا خیره کرد زینت نکو پند بخروار خویش . ناصرخسرو. ناگاه شعاعی پیدا شد که چشمها را خیره کردی . (مجمل التواریخ والقصص ). سرهوشمندش چنان خیره کرد که سودا دل روشنش تیره کرد. سعدی (بوستان ). ♦ خیره کردن چشم ؛ امتلاس . اختطاف . تسکیر. (یادداشت مؤلف ).