خیره ماندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیره ماندن . [ رَ / رِ دَ ] (مص مرکب ) حیران ماندن . متحیر ماندن . سرگشته ماندن . پریشان خاطر ماندن : سپهبد ز گفتار او خیره ماند بدو هر زمان نام یزدان بخواند. فردوسی . سوی شاه برد و بر او بربخواند جهاندار گشتاسب خیره بماند. فردوسی . مرا دیده چون دید دیدار اوی بمانده دلم خیره در کار اوی . فردوسی . که خراد برزین در آن خیره ماند همی در نهان نام یزدان بخواند. فردوسی . متحیرشد و خیره بماند و با خود گفت جایی که هیزم ایشان صندل بود مرا در وی چه ربح تواند بود. (سندبادنامه ). هر جا که یکی قصیده خواندی هوش شنونده خیره ماندی . نظامی . آن کو ندیده باشد گل در میان بستان شاید که خیره مانددر ارغوان و خیری . سعدی . تو ندانی که کسی در توچرا خیره بماند تا کسی همچو تو باشد که در او خیره بمانی . سعدی . ◄ متعجب شدن . درشگفتی افتادن . از تعجب مبهوت شدن : یکی شهر سازم بدین جای من که خیره بماند از آن انجمن . فردوسی . خیره مانند و ندانند سخن برد بسر. فرخی . و استادان از بلیناس عظیم خیره ماندند. (مجمل التواریخ والقصص ). اهل فریقین در تو خیره بمانند گر بروی در حسابگاه قیامت . سعدی . ◄ تیره شدن چشم . از دید افتادن : ارغوان ریخته بر درگه خضرای چمن نقشهایی که در او خیره بماند ابصار. سعدی . دو چشمم خیره ماند از روشنایی ندانم قرص خورشید است یا روز. سعدی .
مترادف و متضاد واژهدان
خیرهشدن مبهوت ماندن، حیران شدن