خیره شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیره شدن . [ رَ / رِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) متعجب شدن . بشگفت درآمدن . مات شدن از فرط تعجب . حیران شدن از نهایت شگفتی . متحیر شدن . مدهوش شدن : تا پدید آمدت امسال خط غالیه بوی زاهری خیره شد و غالیه و عنبرخوار. عماره ٔ مروزی . چو ارجاسب دید آن چنان خیره شد که روز سپیدش همی تیره شد. فردوسی . هرکه از دور بدو درنگرد خیره شود گوید اینصورت و این طلعت شاهانه نگر. فرخی . خاطرت رنگ نگیرد نه سرت خیره شود گر بگیرد دل هشیار تو ازگیتی پند. ناصرخسرو. ای خفته همه عمر و شده خیره و مدهوش وز عمر جهان بهره ٔ خود کرده فراموش . ناصرخسرو. و مسترشد از سرای خلافت بیرون آمد... و عید اضحی نماز کرد و خطبه کرد و جهان را چشم و دل خیره شد از فّر نبوت و شکوه و هیبت او. (مجمل التواریخ و القصص ). افسون بخواند تا در باز شد... و مردمان خیره شدند که آن عادت نبود. (مجمل التواریخ والقصص ). در ایشان خیره شد هر کس که می تاخت که خسرو را ز شیرین بازنشناخت . نظامی . در میان فتنه و شور افکنم کاهنان خیره شوند اندر فنم . مولوی . حقایق شناسی بر این خیره شد سر وقت صافی بر او تیره شد. سعدی . باران چون ستاره ام از دیده ها بریخت رویی که صبح خیره شود در صباحتش . سعدی . ◄ تاریک شدن . تیره شدن . ◄ گستاخ شدن . دلیر و رند شدن . بی شرم شدن . متمرد شدن . خودسر شدن . ◄ بدخواه شدن . ♦ خیره شدن بصر ؛ خیره شدن چشم . کاستی گرفتن قدرت دید چشم . کنایه از دقیق شدن و توجه عمیق بچیزی کردن : به آفتاب نماند مگر بیک معنی که در تأمل او خیره میشود ابصار. سعدی . نشان پیکر خوبت نمی توانم داد که در تأمل او خیره میشودبصرم . سعدی (خواتیم ). ♦ خیره شدن چشم ؛ دقیق شدن بچیزی بحدی که قدرت دید خود را از دست دهد و متحیر و پریشان شود یا بر اثر تاریکی موضع چشم قدرت دید خود را از دست دهد و پریشان دید شود. تمرکز نیروی دید روی چیزی همراه تحیر : چنین بود تا آسمان تیره گشت همی چشم جنگاوران خیره گشت . فردوسی . روزی شدم برز بنظاره دو چشم من خیره شد از عجائب الوان که بنگرید. بشار مرغزی . از بر و ساعداو چشم همی خیره شود چشم بد دور کناد ایزد از آن بازو و بر. فرخی . و چندانی جواهر بر دیوار شهرستان زرین بکار بردند که چشم از دیدار و شعاع آن خیره میشد. (مجمل التواریخ والقصص ). و هرون را خبر داد تا بنظاره آمد بمیدان و چشمش خیره شد از آن حال . (مجمل التواریخ والقصص ). و چون روز عالم افروز تیره گردد چشم آفتاب از ظلام خیره شود. (سندبادنامه ). یکی گنج پوشیده دادش نشان کزو خیره شد چشم گوهرکشان . نظامی . ۩ برق زدن چشم . (زمخشری ). ♦ خیره شدن چشم از گرمایا سرما ؛ نابینا شدن آن از شدت گرما یا سرما. ♦ خیره شدن و خیره گشتن دیده ؛ خیره شدن چشم . خیره شدن بصر. بر اثر دقت در چیزی یا اثر تیرگی مکان چشم پریشان شود و قدرت تشخیص خود را از دست دهد. کنایه از دقیق شدن و توجه عمیق بچیزی کردن : بپوشید و روی زمین تیره گشت همان دیده از تیرگی خیره گشت . فردوسی . ۩ متحیر شدن : ز رنگ و بوی همی خیره گشت دیده و مغز ز بس طویله ٔ یاقوت و بیضه ٔ عنبر. عنصری . ♦ خیره شدن دندان ؛ کند شدن دندان . خرس . (یادداشت مؤلف ).