خونریز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خونریز. (نف مرکب ) ریزنده ٔ خون . (آنندراج ). سفاک . قتال . آدم کش .(ناظم الاطباء). سفاح . (یادداشت مؤلف ) : شهنشاه خودکام خونریز مرد از آن آگهی گشت رخسار زرد. فردوسی . بریده سرگرد ارجاسب را جهاندار و خونریز لهراسب را. فردوسی . یکی مرد خونریز و بی کار و دزد بخواهی ز من چشم داری بمزد. فردوسی . جهاندار خونریز ناسازگار نکرد ایچ یاد از بد روزگار. فردوسی . کمند سواران سرآویز شد پرندآوران ابر خون ریز شد. اسدی . همه ساله بدخواه ضحاک بود که ضحاک خونریز و ناپاک بود. اسدی (گرشاسب نامه ). طبرخون رخانی که خونریز چشمش رخانم بشویدبه آب طبرخون . سوزنی . خونریز ماست غمزه ٔ جادوت پس چرا. خاقانی . خونریز بی دیت مشمر بادیه که هست عمر دوباره در سفر روح پرورش . خاقانی . بخونخواری مکن چنگال را تیز کز این بی بچه گشت آن شیر خونریز. نظامی . همان تیغ مردان که خونریز شد بتدبیر فرزانگان تیز شد. نظامی . خونریز من خراب گشته مست از دیت و قصاص رسته . نظامی . کان شحنه ٔ جان ستان خونریز آبی تندست و آتشی تیز. نظامی . چون زنم دم کاتش دل تیز شد شیر هجر آشفته و خونریز شد. مولوی . دیگر از حربه ٔ خونخوار اجل نندیشم که نه از غمزه ٔ خونریز تو ناپاکتر است . سعدی . چشمت بغمزه ما را خون خورد و می پسندی جانا روا نباشد خون ریز را حمایت . حافظ. در آستین مرقع پیاله پنهان کن که همچو چشم صراحی پیاله خونریز است . حافظ. دل بدان غمزه ٔ خونریز کشد جامی را صید را چون اجل آید پی صیاد رود. جامی (دیوان، چ هاشم رضی ص ٣٥٦). ◄ خون ریزنده . که خون از آن جاری باشد : دو دستش بزنار بستم چو سنگ بدانسان که خونریز گشتش دو چنگ . فردوسی . ◄ میرغضب . (ناظم الاطباء) : همی گرد باغ سیاوش بگشت بجایی که بنهاد خونریز طشت . فردوسی . بخونریزم اجازت چیست گفتی اشارت اینکه بسم اﷲ همین دم . کمال خجندی (از آنندراج ). ◄ (اِمص مرکب ) قتل .اراقه ٔ دم . سفک دم . خونریزی . (یادداشت مؤلف ). ریختن خون . (از آنندراج ) : گردون نبرد ساخت بخونریز با دلم در دیده خون دل ز نشان نبرد ماند. خاقانی . روز خونریز من آمد ز شبیخون قضا خون بگریید که در خون قضائید همه . خاقانی . برآید ناگه ابری تند و سرمست به خونریز ریاحین تیغ در دست . نظامی . صبح گرانخسب سبکخیز شد دشنه بدست از پی خونریز شد. نظامی . بخون ریز من لشکری ساختی شبیخون کنان سوی من تاختی . نظامی . خونریز بود همیشه در کشور ما جان عود بود همیشه در مجمر ما داری سرما و گرنه دور از بر ما ما دوست کشیم و تو نداری سرما. (از تذکرة الاولیاء). بعد ازین خونریز درمان ناپذیر کاندر افتاد از بلای آن وزیر. مولوی . بنازم ترک چشمت را که ترکش بسته می خواهد بخون ریز اسیران این چنین باید میان بستن . کلیم (از آنندراج ). نگه دو اسبه بتازد بقلب خسته دلان چو صف کشد پی خونریز خلق مژگانش . علی خراسانی (از آنندراج ). ◄ چشم معشوق . (از ناظم الاطباء). ◄ کشتار. نحر. قربانی . تضحیه . ذبح . قربانی کردن . (یادداشت مؤلف ) : آمد خجسته موسم قربان بمهرگان خونریز این بهم شد با برگ ریز آن با مهرگان چو نیک فتاد اتفاق عید خونریز و برگ ریز پدید آمد و عیان خونریز این بسازد برگ و نوای بزم خونریز آن بسازد برگ و نوای خوان خونریز این قنینه ٔ می را گران کند خونریز آن ترازوی طاعت کند گران . سوزنی . خونریز شاخدار خوش آمد بروز عید در موسمی که باشدپاییز شاخسار از شاخسار باد نگونسار دشمنت خونریز او فریضه چو خونریز شاخدار. سوزنی .