خوشخو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوشخو. [ خوَش ْ / خُش ْ] (ص مرکب ) خوش خلق . خلیق . خَلِق ؛ خوش اخلاق . متواضع. ملایم . با لطافت در خلق . خوشخوی : و مردمانیند بمردم نزدیک و خوشخو و آمیزنده . (حدود العالم ). خوشخو دارم نگار بدخو چه کنم چون هست هنر نگه به آهو چه کنم . عنصری . پیشه ٔ زرگر به آهنگر نشد خوی این خوشخو بدان منکر نشد. مولوی . هر کرا بینی شکایت میکند کان فلانکس راست طبع و خوی بد زانکه خوشخو آن بود کو در خمول باشد از بدخوی و بدطبعان حمول . مولوی . دامن ز پای برگیر ای خوبروی خوشخو تا دامنت نگیرد دست خدای خوانان . سعدی (طیبات ). خوشخو خویش بیگانگان باشد و بدخو بیگانه ٔ خویشان . (از اقوال منسوب به لقمان بنقل تاریخ گزیده ).