خوشخوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوشخوی . [ خوَش ْ / خُش ْ ] (ص مرکب ) خوشخو. جمیل الشیم . خوش خلق . بااخلاق . خَلِق . (یادداشت مؤلف ) : یکی سروقدی و سیمین بدن دلارام و خوشخوی و شیرین سخن . فردوسی . بوقت عطا خوشخویی تازه رویی بروز وغا پردلی کاردانی . فرخی . از عباد ملک العرش نکوکارترین خوشخویی خوش سخنی خوش نفسی خوش حسبی . منوچهری . خردمند به پیر یزدان پرست جوان گرد و خوشخوی و بخشنده دست . اسدی . گر بدخوی است خار و سمن خوشخوی این لاجرم گرامی و آن دون است . ناصرخسرو. نکوروی و خوش خوی و زیباخصال ز پانصد یکی را فزون است سال . نظامی . آواز چنگ مطرب خوش نغمه گو مباش ما را حدیث دلبر خوشخوی خوشتر است . سعدی (بدایع). جوانمرد و خوشخوی و بخشنده باش چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش . سعدی . یکی خوب کردار و خوشخوی بود که بدسیرتان را نکوگوی بود. سعدی (بوستان ). اگر حنظل خوری از دست خوشخوی به از شیرینی از دست ترشروی . سعدی (گلستان ). عبوس زهد بوجه خمارننشیند مرید خرقه ٔ دردی کشان خوشخویم . حافظ. اشعریان انصار و یاران من اند و تازه رویان و خوبرویان اند و خوشخوی و خوشبوی . (تاریخ قم ).